تبلیغات
LINGUISTICS SCHOOL - خالق «صد سال تنهایی» در پایان راه، خداحافظ گابو
LINGUISTICS SCHOOL
...به نام خدایی كه در این نزدیكی است
1393/01/29

خالق «صد سال تنهایی» در پایان راه، خداحافظ گابو

1393/01/29

نوع مطلب :اخبار ادبی، 
نویسنده :علی تفكری


"اگر بیشتر وقت داشتم، چیزها را نه بر مبنای ارزش آنها که بر مبنای معنای آنها ارزش گذاری می کردم. کم می خوابیدم. بیشتر رؤیاپردازی می کردم، در حالی که می‌دانستم که هر دقیقه ای که چشمانمان را میبندیم، 60 ثانیه نور را از دست می‌دهیم. به رفتن ادامه می دادم آن هنگام که دیگران مانع می شوند. بیدار می ماندم آن هنگام که دیگران می خوابند. گوش می دادم هنگامی که دیگران سخن می گویند و با تمام وجود از بستنی شکلاتی لذت می‌بردم."

گابریل گارسیا مارکز (Gabriel García Márquez)


"گابریل جوسی گارسیا ماركز" در ششم مارس 1928 در دهكده ی "آراكاتاكا" در منطقه ی "سانتامارا" در کلمبیا به دنیا آمد. از آنجا كه پدر و مادر ماركز، فقیر و در پی تامین معاش بودند، پدر بزرگش طبق سنت رایج آن زمان، مسئولیت پرورش او را بر عهده گرفت. وی در بین مردم کشورهای "آمریکای لاتین" با نام "گابیتو" به معنای "گابریل كوچك" مشهور است.
گابریل شیفته ی همنشینی و گفتگو با پدربزرگ و داستان‌های خرافاتی مادر بزرگش شده بود. گذشته از سرهنگ و خودش، زنان دیگری هم حضور داشتند و گارسیا ماركز بعدها گفت كه باورها و حرفهای آنها او را از اینكه تنها بر صندلی خانه‌شان بنشیند، می‌ترساند. بذر آینده ی شغلی‌‌ وی در جریان جنگهای داخلی و رویداد "كشتار موز"، معاشقه‌های پدر و مادرش، باورهای سرسختانه ی خرافی مادر خانواده، رفت و آمد عمه‌های كهنسال و دختران ناروای پدربزرگ كاشته شد. گارسیا ماركز نوشت:
"
احساس می‌كنم كه همه ی نوشته‌هایم، درباره ی تجربه های من از اجدادم است."
زمانی كه او هشت ساله بود، پدربزرگش درگذشت. نابینایی مادر بزرگش هم روز به روز بیشتر می‌شد و از این رو، به "سوكری" رفت تا با خانواده ی خود زندگی كند؛ جایی كه پدرش به عنوان یك داروساز سرگرم كار بود.
پس از ورودش به "سوكری"، تحصیلات رسمی‌ خود را آغاز كرد. او به پانسیون شبانه روزی در "بارانونكیولا"، شهر بندری در دهانه ی رودخانه ی "ماگدالنا" فرستاده شد. در آنجا به عنوان پسری سر به زیر كه شعرهای خنده دار می‌گفت و كاریكاتور هم می‌كشید، مشهور شد. اگرچه ماركز تنومند و ورزشكار نبود، بسیار جدی برخورد می كرد و همین امر باعث شد همكلاسی هایش او را "پیرمرد" نام نهند.
در سال 1940 و در سن دوازده سالگی موفق شد بورس تحصیلی‌ مدرسه‌ای را كه برای دانش آموزان با استعداد در نظر گرفته شده بود، به دست آورد. مدرسه ی ‌"لیكئو ناكیونال" را "یسوعیون"[*] اداره می كردند و در شهر "زیپاكیورا" در سی مایلی جنوب "بوگوتا" قرار داشت. سفرش یك هفته‌ بیشتر به درازا نكشید و بازگشت؛ "بوگوتا" را دوست نداشت. نخستین حضورش در پایتخت كلمبیا، او را دلتنگ و غمگین ساخت، اما تجربه های وی به تثبیت [ =برجای داشتن ] شخصیت اش كمك كرد
ماركز در سال ۱۹۴۱ نخستین نوشته‌هایش را در روزنامه‌ای به نام Juventude که ویژه ی شاگردان دبیرستانی بود، منتشر کرد و در سال ۱۹۴۷ در دانشگاه "بوگوتا" به تحصیل در رشته حقوق پرداخت
مانند بسیاری از نویسندگان دیگر كه دانشگاه را تجربه كردند و آن را كوچك شمردند، گارسیا ماركز نیز متوجه شد كه علاقه‌ای به مطالعه در رشته ی دانشگاهی‌ ندارد و تبدیل به كسی شده كه كاری را بر حسب وظیفه و اجبار انجام می‌دهد. به این ترتیب، دوران سرگردانی او آغاز شد؛ كلاسهایش را نادیده گرفت و از خودش و درسهایش غفلت كرد، سوار تراموای شهری می‌شد و به جای خواندن حقوق، شعر می‌خواند.
در غذاخوریهای ارزان غذا می‌خورد، سیگار می كشید و همدم و همنشین همه ی چیزهای مشكوك و مظنون آن زمان از جمله ادبیات سوسیالیستی، هنرمندان گرسنه و روزنامه نگاران آتشین و جوان شد. اما از همه مهمتر روزی بود كه آن كتاب كوچك را خواند؛ زندگیش دگرگون شد و همه ی خطوط سرنوشت در دستانش، در یك نقطه متمركز شدند. با خواندن كتابی از "كافكا" با نام "مسخ" كه او را زیر و رو كرد، ماركز جوان آگاه شد كه ضرورت ندارد ادبیات از یك خط سیر مستقیم داستانی، طرحی روشن و یك موضوع همیشگی و كهن پیروی كند. او در این ارتباط بیان می دارد:
"
گمان نمی‌كردم كسی این اجازه را داشته باشد كه چیزهایی مانند مسخ را بنویسد. اگر می دانستم، مدتها پیش از این شروع به نوشتن می‌كردم." 
"
برایم آواز برخاسته از كافكا همسو با نجواهای مادربزرگم بود؛ مادربزرگم هنگام داستان سرایی عادت داشت ماجراجویانه ترین چیزها را با حقیقی‌ترین صداهای ممكن بیان كند."
این نخستین نكته‌ای بود كه او از خواندن ادبیات به آن پی برد. از این پس، با آزمندی تمام شروع به خواندن كرد و هر چه را كه به دستش می‌رسید، می‌بلعید. او نوشتن داستان را آغاز كرد و در كمال شگفتی،‌ نخستین داستانش با نام "سومین استعفا"، در سال 1946، در روزنامه میانه‌رو "ال بوگوتا" منتشر شد. به این ترتیب، گارسیا ماركز وارد دوران خلاقیتش گردید و در سالهای بعد، بیش از ده داستان برای روزنامه نوشت
در سال ۱۹۶۵ شروع به نوشتن رمان "صد سال ‌تنهایی" کرد و آن را در سال ۱۹۶۸ به پایان رساند که به باور بیشتر منتقدان، شاهکار او به شمار می‌رود. در سال1982، کمیته ی انتخاب جایزه ی نوبل ادبیات در کشور سوئد، به اتفاق آرا، رمان "صد سال تنهایی" را شایسته ی دریافت جایزه شناخت و این جایزه به ماركز داده شد. در پی آشنایی بهمن فرزانه - مترجم ایرانی مقیم ایتالیا- با مارکز، رمان "صد سال تنهایی" به زبان فارسی ترجمه و در ایران منتشر شد. این رمان پیش از انقلاب 1357شمسی در ایران بارها تجدید چاپ شد و مورد استقبال قرار گرفت، اما اكنون نزدیک به سی سال است که منتشر نشده است. مارکز یکی از نویسندگان پیشگام سبک ادبی "رئالیسم جادویی" است؛ اگرچه تمام آثارش را نمی ‌توان در این سبک طبقه‌بندی کرد. با وجود این، منتقدان با تمركز بر آثار او، نام "رئالیسم جادویی" را بر آن نهادند؛ نامی كه او هرگز نپذیرفته است.
هم اكنون، ماركز از نام آورترین نویسندگان جهان است. او تدریس می‌كند و و با اقامت در "مكزیكو سیتی"، "كارتاگنا"، "كیورناواسا"، "پاریس" و "بارانكبولیا" به فعالیتهای سیاسی‌ و فرهنگی می پردازد. او دهه ی‌ 1990 را با انتشار رمان "ژنرال در هزارتوی خود" به پایان رساند و دو سال پس از آن هم رمان "زائر غریب" را نوشت.
او در سال 1994 داستانهای اخیرش را در كتاب "عشق و شیاطین دیگر" منتشر كرد. این سیر در 1996 با انتشار "گزارش یك آدم ربایی" ادامه یافت. كتاب اخیر اثر روزنامه نگارانه‌ای بود كه دربرگیرنده ی جزییات شگرفی از تجربه های بی‌رحمانه ی مواد مخدر در كلمبیا است. این بازگشت به فعالیتهای روزنامه نگاری در 1999 با خرید پُر كش و قوس امتیاز نشریه ی "كامبیو" پابرجا ماند. این نشریه ابزاری برای گارسیا ماركز شد تا به اصل خویش بازگردد. امروز "كامبیو " پیشگام سیر پیشرفت مطبوعات كلمبیا است
متاسفانه در 1999بیماری سرطان لنفاوی گارسیا ماركز تشخیص داده شد و تا به امروز، تحت رژیم درمانی و غذایی ویژه ای قرار دارد
وی در سال ۱۹۹۹، "مرد سال آمریکای لاتین" شناخته شد و در سال ۲۰۰۰، مردم کلمبیا با ارسال طومارهایی خواستار پذیرش ریاست جمهوری کلمبیا از سوی مارکز بودند که او آن را رد كرد.
ماركز در كنار داستانهایش،‌ نوشتن خاطرات را در دستور كار خود قرار داده است. نخستین جلد از رمان او با نام "زیستن برای بازگفتن" در سال 2001 منتشر شد كه بی درنگ در نخستین چاپ خود در امریكای لاتین به فروش رفت و نخستین جلد از این اثر، تبدیل به پرفروش ترین كتاب كشورهای اسپانیایی زبان شد. نخستین جلد از این كتاب تا سال 1955 را تحت پوشش قرار می‌دهد و بنابر قول و برنامه ریزی ماركز، جلد دوم آن بر روی "صد سال تنهایی" متمركز شده است.

وی  روز پنجشنبه ۱۷ آوریل ۲۰۱۴ (۲۸ فروردین ۱۳۹۳)، در ۸۷ سالگی،  در مکزیکوسیتی درگذشت.

 
آثار ماركز به زبان فارسی
-
طوفان برگ 
-
پاییز پدرسالار 
-
کسی به سرهنگ نامه نمی‌نویسد 
-
زائران غریب 
-
ماجرای ارندیرا و مادربزرگ سنگدلش (داستان کوتاه) 
-
سفر پنهانی میگل لیتین به شیلی 
-
زیستن برای بازگفتن، انتشارات کاروان 
-
صد سال تنهایی  
-
از عشق و شیاطین دیگر 
-
عشق سالهای وبا
-
ساعت نحس 
-
خانه ی بزرگ 
-
وقایع‌نگاری یک قتل از پیش اعلام شده 
-
گزارش یک آدم ربایی 
-
بهترین داستانهای کوتاه گابریل گارسیا مارکز
-
یادبود دلبرکان غمگین من
-
یادداشت های روزهای تنهایی






موزیک
دریافت كد موسیقی
رتبه گوگل
ابزار نمایش رتبه گوگل یا پیج رنک , . , .
پرش به بالای تصویر
Up Page
ویکیو ، سرویس جستجو در اینترنتکد پرش به بالای صفحه وب
پسندیدن [cb:post_like]